تبليغاتX
سوخته دل
آزاد
جایزه ی اسکار به همه ی ایرانیان گوارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 0:22  توسط بهادر میرحسینی  | 

چند وقتی هست که به خاطر مشغولیت زیاد در 3 نشریه یی که اداره می کنم نتونستم به روز بشم.

ولی امشب کلی دلم واسه ی وبلاگ هایی که ن بهشون سر می زدم و اون هایی که ته من سر می زدند تنگ شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 21:42  توسط بهادر میرحسینی  | 

هنوز واژه ي آزادي گلويم را مي فشارد.

مدتيه كه وقتي كلمه ي آزادي رو به زبون مي يارم بغض گلوم راه رو مي گيره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 8:3  توسط بهادر میرحسینی  | 

از تمام کسانی که به من سر می زنن ممنون هستم و اگه گه گاهی بخش نظرات دچار مشکل تأیید نویسنده و یا مدیر وب لاگ می شن پوزش می خوام. اصلن عمدی نبوده و قول می دم که با تمام تلاش از این کار جلوگیری کنم من هیچ نظری رو حذف نکردم، نمی کنم و نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 21:51  توسط بهادر میرحسینی  | 

یِ مدتیِ که دوباره حالم خیلی بدِ. شاید نه مثل اون وقت ها ولی گه گاه با همون شدت. شایده هم فقط نوعش فرق می کنه. اسمش رو گذاشتم دوره ی بحران، انگار این دوره ی بحران هر از چند گاهی هی بر می گرده.

وقتی که فهمیدم داره ازدواج می کنه یِ مدتی خیلی حالم بد بود. ولی از این که تکلیف کار یک سره شده بود یِ جور احساس خوشایند داشتم. شاید مثل احساس امنیت. چون قرار بعد از ازدواج از این جا بره. ولی انگار هنوز اون دو دولی رو داره و نمی تونه یِ سری چیزها رو رها کنه. انگار بعضی لحظات رو فراموش نکرده.

چند وقت پیش دوباره دیدمش عکس پس زمینه ی گوشیش یکی از عکس هایی بود که من ازش گرفته بودم.

شما ها این رو چی معنی می کنین. اگه یک کسی غیر از برداشت ذهن من داشته باشه و صادقانه هم باشه و به من بگه کمک بزرگی به من کرده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 19:31  توسط بهادر میرحسینی  | 

شرقی دیگر غمگین نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 20:23  توسط بهادر میرحسینی  | 

یِ زمانی خیلی دوست داشتم بفهمم که معنی عشق چیه؟ یا حس عاشق بودن چه جوریه؟ عده ی زیادی می گفتن که عشق رو نمی شه تعریف کرد. باید عاشق بشی تا بفهمی یعنی چی؟ خوب ولی من الآ می تونم از دید خودم عشق رو تعریف کنم. ولی در مورد این که باید عاشق شی تا بفهمی، واسه این که حالت عاشق بودن رو درک کنی شاید جواب خوبی باشه. اگر بخواهیم عشق رو از دید رومناتیک تعریف کنیم. تعریف من از عشق این که: عشق دردی ست که یادش هرگز فراموش نمی شه. ولی باشه نظرم رو تو یِ پست جدا می نویسم. یا شاید اگه فرصتی به من دست داد تحلیلش می کنم.

با نظر ارماییل موافقم. واسه همین اون رابطه دیگه تموم شده است. فقط شدیم مثل دو تا هم کار قدیمی. یا همسایه ای که اگر به طور اتفاقی صبح تا صبح دم در خونه هم رو دیدیم با یِ سلام کوتاه و ساده از رو به روی هم رد می شیم.

در مورد اون دوست قدیمی هم در مورد مطالعه در مورد خودم و خاندانم خیلی هم بی تفاوت و بی کار نیستم مشغولم واسه پیدا کردن ریشه هایی که گمشون کردم. در اون مورد هم باشه سر فرصت.

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 22:5  توسط بهادر میرحسینی  | 

یِ مدتی هست که به شدت به هم ریختم. سر موضوع رابطم، موضوع کارم و . . . واسه همین نتونستم به موقع به روز بشم. اگر هم به روز شدم نوشته ها از خط همیشه گی مطالب خارج شدن. شاید هم از دید برخی اصلن توجیه پذیر نباشه. ولی دست کم یِ کمی روی تولیداتم تأثیر گذاشته و به قول ارماییل دچار کلی گویی شدم. وقتی بین احساس و منطق، بین واقعیت و توهم، بین راه نجات و راه خیال گیر می کنی و یا تو رو گیر می ندازن نتیجه ای بهتر از این نباید توقع داشت.

از این به بعد یا به روز نمی شم یا وقتی به روز می شم که بتونم یک مطلب خوب رو پُست کنم. فقط از خوانندگان می خوام که صادقانه مطالب رو نقد کنن و نظراتشون رو بدون رودرواسی و ملاحظات الکی بنویسن. مثل کسانی نباشین که واسه تبلیغ وبلاگشون بهت سر می زنن و فقط ازت تعریف می کنن که تو مدیونشون بشی و به وبلاگ اون ها سر بزنی. یا دست کم اگه واسه وبلاگتون تبلیغ می کنین نظرتون رو هم بگذارید تا من با رغبت به وبلاگتون سر بزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 7:35  توسط بهادر میرحسینی  | 

عشق یعنی چه؟

لطفن نظرتون رو بگذارید و اگه قصد ندارید که رو راست باشید ترجیح می دم که نظرتون رو نگذارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 20:33  توسط بهادر میرحسینی  | 

روز به روز فاصلمون بیشتر می شه. دیگه چیزی واسه گفتن ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 20:5  توسط بهادر میرحسینی  |